Archive for the ‘دل نوشته’ Category
Auguries of Innocence
یادم هست آخرهای “امریکن بیوتی”، کارولین داره زیر بارون رانندگی میکنه در حالیکه زیر لب با حالتی عصبی مدام تکرار می کنه: I refuse to be a victim! وقتی به خونه می رسه نظرش برگشته ولی دیگه دیره، می ره کمد لباسای شوهر مفلوکش رو باز میکنه و لباساشو به آغوش می کشه و فیلم [...]
*sigh*
خواستم که رای بدم، وضو گرفته بودم، کلی تمیز و پاکیزه، ۲۲ خرداد رفتم رای سبزم رو انداختم تو صندوق با بسم الله. رسیدم خونه از خودم عکس گرفته بودم با لبخند رضایت، اولین رضایت قلبی زندگی ام و انگشتی که به جوهر آغشته بود و انگشتی که نوار سبز دورش پیچیده بودم، بعدش صبح [...]
درباره این روزها
سلام، مدت زیادی هست که فرصتی برای نوشتن پیدا نمی شه، دقیقاً مشخص نیست چرا من همیشه وقت ندارم؟ چرا تا میام یه کاری بکنم ساعت شده ۱۲ شب و باید بخوابم و ۶ ساعت بعد بیدار شم و باز بدو ام تو شلوغی هجو این شهر و… باز هم محض اطلاع کسانیکه که فکر [...]
سال ۸۷
سلام، با توجه به سابقه وبلاگ نویسی من این شاید آخرین پست قبل از آغاز سال ۱۳۸۸ باشه! پس سال نوی شما مبارک. شما خواننده های عزیزم که در این یکسال من رو همراهی کردید، هر چند من به وبلاگاتون کمتر سر زدم، شما منو فراموش نکردید و نذاشتید در سایبر احساس تنهایی کنم. برای [...]
نور تو را به خانه هدایت خواهد کرد
سلام، بعد از مدتها دوباره می نویسم. امشب شب عاشوراست و من مثل هر سال یاد سه چهار سال قبل می افتم که یک روز عصر بعد از تموم شدن کارم، از درهای دانشگاه تهران وارد نماز خانه شدم، میون جمعیتی که هیچ کدوم رو نمی شناختم، تنها نشستم یک گوشه و در مراسم زیارتنامه [...]
تنهاترین سردار
امروز، ۱۵ رمضان و میلاد امام حسن مجتبی (ع) است. آنها که خود را شیعه ۱۲ امام میدانند، با همه محبتی که به تمام پیشوایان خود دارند، گاهی یکی از این میان برایشان معنای دیگری دارد. وقتی نامش می آید دلشان جور دیگری می تپد، برای من امام مجتبی (ع) معنی دیگری دارد، دلیلش را [...]